خرید بک لینک
من توی رشته‌ی تحصیلیم احساس می‌کنم به انباشته‌ی دانش نیاز دارم. مخصوصاً وقتی سر کلاس استاد کیان هستم و استاد از تاریخچه‌ی کلمه‌ها و قصه‌شون می‌گه، پای اسطوره‌ها رو می‌کشه وسط یا زندگی یه نویسنده‌ی خفن رو برامون روایت می‌کنه که پیش از اون نمی‌شناختمش. کلاس استاد کیان همون جایگاهیه که مدت‌ها دلم می‌خواست توش قرار بگیرم تا از زندگی واژه‌ها بیشتر سر دربیارم.ترم اول، یکی از بچه‌های سال‌آخری ترجمه بهم گفت: «سال اول رو اگه قاطع پیگیر درس و مشق باشی، ترم‌های پیش رو برات آسون‌تر می‌گذره.» من همون سال او

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

همه‌ی بچه‌هایی که دبیرستان فیزیک خوندن، با چند تا مفهوم پایه‌ی حرکت آشنا شدن؛ مکان، مسافت، سرعت و شتاب. ما یاد گرفتیم حرکت اجسام رو توصیف کنیم و با چند تا فرمول حساب کنیم جسمی از کجا به کجا می‌ره و چه‌قدر طول می‌کشه تا به مقصد برسه.به خاطر دارم یه بار سر کلاس فیزیک از معلم‌مون پرسیدم: «می‌شه حرکت افتادن یه برگ رو از روی شاخه‌ی درخت محاسبه کرد؟» ایشون جواب دادن که فرمول ثابتی برای این حرکت وجود نداره؛ چون جداشدن برگ از درخت و افتادنش، حرکت پیچیده‌ایه...توی مسیر برگشتن به خونه‌ام. دارم از زیر درخ

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

داشتن

نعمت وجود پدر و مادر مثل نعمت سلامتیه. تا وقتی سالم و سرحالی و دنبال بلندپروازیات هستی و روی زمین بند نیستی، ممکنه خیلی حواست به سلامتیت نباشه. اما کافیه یه تب، یه لرز یا سر سوزن درد به جونت بیفته تا تازه بفهمی سلامتی یعنی چی و مراقبت چقدر اهمیت داره. پدر و مادر هم مهر می‌خوان، بردباری می خوان و بیشتر از هر چیزی، آدمیت. درست مثل سلامتی، تا وقتی هستن، باید قدرشون رو دونست و مراقبشون بود.

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

سی روز از مهر گذشته؛ اما این غروب، یادگار روز اول مهر، اینجا ماندگار می‌شه.«روز اول مهر؛ خورشید شناور، غربی‌ترین بخش شهر.» استادی دارم که می‌گه: «برای نوشتن لازم نیست دربه‌در دنبال ایده باشید؛ درنگ کنید و تماشا. ایده‌ها مثل ذرات معلق اکسیژن توی هوا شناورند. اون‌ها رو نفس بکشید و با نگاه خودتون بازآفرینی کنید.»من از کل نظریه‌ای که راجع به نوشتن داره، اون قسمت انتهایی رو خیلی می‌پسندم؛ یعنی «با نگاه خودتون بازآفرینی کنید». خُب، اگه من قرار باشه مثل دوست نگاه کنم، یا مامانم، یا بابام، که دیگه اون

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

صبح، پاکبان سرشاخه‌ها رو هرس کرده بود. درختا که هرس می‌شن، آدم مجال پیدا می‌کنه سرش رو از توی خودش بکشه بیرون و یه ذره بیشتر آسمون رو نگاه کنه.آسمون در روز جاری روشن بود، سفید بود. خورشید می‌تابید .اما با اینکه سرد می‌تابید، باعث شد از برقکار ساختمون کمتر دلخور باشم که ساعت ده صبح کارش رو ول کرده و رفته سر یه پروژهٔ دیگه. همین کار باقی مونده بود که برقکاره هم برامون طاقچه بالا بذاره. منم بعدازظهر فقط یه کمی حوصله داشتم؛ در این حد که بگردم و از توی کتاب بیان شفاهی داستان، قصهٔ War اثر لوئیجی پیر

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

دارم داستان کوتاه «جنگ» از لوئیجی پیراندلو رو می‌خونم؛ درباره‌ی تبعات روان‌شناختی جنگ و ظرفیت آدم‌ها برای دیدن و شنیدن رنج همدیگه.هم‌زمان، بعضی از واژه‌ها و عبارت‌های ترکیبی مهم‌تر رو هم هایلایت می‌کنم. الان رسیدم به جایی که یه مادر از اعزام پسرش به جبهه می‌گه. همسرش هم کنارش توی یه واگن درجه دوی قطار نشسته و سعی می‌کنه برای بقیه‌ی مسافرها شرح بده که چرا این‌ زن این قدر آشفته‌ست.زن درباره «ترس از دست دادن» حرف می زنه؛ در حالی که سوگ روی زندگی شنونده ها پیشاپیش سایه انداخته.من اوایل داستان، به د

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

از مزایای سر به هوا بودن

اومده بودم دوچرخه‌سواری. از گذر پشت مطبخ وارد میدون شاه شدم و «عجی مجی لاترجی»! این چشم‌انداز و پاداشِ به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل بود. امشب، از هر گوشه‌ی این کره‌ی خاکی ؛ اگه گذرتون به «هـــ دو چشم» افتاد و این تصویر رو دیدید و وسوسه شدید که برید و لحظاتی رو به تماشای ماه بنشینید، لطفاً من رو هم فراموش نکنید. هزار برابر زیباتر از چیزیه که توی عکس می‌بینیدش!

برچسب: نویسنده: hdocheshm تاريخ: سه شنبه 5 آبان 1405 ساعت: 8:00

صفحه بندی